X
تبلیغات
شراب تلخ
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش...

سلام و درود و سلامتی تقدیم هر آنکه شراب من را می بیند! 


دخترک، حالش خوب خوووب است.

کم تر 24 ساعت به پایان 92 باقی مونده. سالی که سخت گذشت. چیزهای خوب هم داشت. آرامش و شادی و خبرهای خوب هم داشت ولی سایه سنگین اتفاقات بد اجازه نفس کشیدن نداد... پرواز عده کثیری از عزیزان، مشکلات عده ای دیگر، غم و دوری دوستان، بی سرانجام ماندن چند رابطه و داستان و بیماری عجیب و خسته کننده ای که داشتم، 92 رو عجیب سخت کرد. تا جایی که حس می کردم دیگر نه "بانو" هستم نه "کوه" نه حتی "نیوشا"... «و این درد کمی نیست»... خلاصه اینکه خیلی اذیت شدم. وارد خیلی جریانات و بازی های نامطلوب و ناگوار هم شدم و می دونم این درگیری به این زودی ها دست از سرم بر نمی داره. هم جسمی هم روحی شدیدا ضعیف شدم ولی هرچی بود و هرچی گذشت و هرچی شد، تموم شد! 92 با کوله بار خوبی ها و بدی هاش داره باهامون خداحافظی می کنه و از این بابت "من" خیلی راضی ام... 

دیگه نمی خوام از 92 بگم. از این به بعد هرچی هست، 93 است... سالی که باید خوب باشه. باید ضعف هام رو تبدیل به قدرت کنه. باید منو به خدای خود خود خودم برسونه -که عجیب دلتنگشم-. باید توش به جایگاهی برسم که دلم میخواد. باید شاد باشم. قوی باشم و استوارتر از همیشه. 93 باید باید باید، جبران برادر بزرگترش رو بکنه... باید تاوانشو بده... باید خوب بگذره... 

هیچ وقت بهار رو دوست نداشتم ولی امسال دوستش دارم. خیلی خیلی زیاد.

بهار یعنی شکوفه!

بهار یعنی لباس بنفش 7 تیر!

بهار یعنی تحول اساسی من!

بهار یعنی دوستان جدید و عزیزی که دارم!

بهار یعنی روابط گسترده!

بهار یعنی نی نی عزیزی که خودش و مادر گلش و پدر محترمش رو خیلی دوست دارم!

بهار یعنی امید سلامتی!

بهار یعنی نصیحت الهه شرقی نازنینی که به قوت کلامش، شرابم را خونه تکونی کردم!

بهار یعنی یک عدد دریا با کلی انرژی +!

بهار یعنی زینب عزیزم. دوستم، همراهم و نزدیک آدم زندگی ام قبل از MM2H و تغییر یافته ترین و جذاب ترین دوستم بعد از همون ماجرا!

بهار یعنی ازدواج چندتا از دوستام! 

بهار یعنی بهار کوچولو که قراره به زودی بیاد ایران!

بهار یعنی معلمی که دوست و همراه است! 

بهار یعنی زندگی مستقل مهشید و همسرش!

بهار یعنی حوای بهاری من!

بهار یعنی سه سالگی نفسم پونه!

بهار یعنی من حالم خوبه!

بهار یعنی ازت دلگیرم ولی هنوز نیوشام!

بهار یعنی برای اولین بار دیشب آتیش سوزوندم!

بهار یعنی یاسمن!

بهار یعنی یک حوریه بهشتی!

بهار یعنی خوشبختی! استقامت! استواری!

بهار یعنی گل نرگس من! 

بهار یعنی مامه گل و پدر!

بهار یعنی شروع دیوانگی های من!

بهار یعنی دخترک شهریوری عاشق شده است... عاشق!

بهار یعنی....


مخصوص نوشت تو: 

نگاه تو بهم انگیزه میده. خدا تو رو واسه من آفریده!

عجیبه با تو اینقدر رو به راهم. چقدر با داشتنت بی اشتباهم!

*

نگو نگو میرم. نگو میرم... بدون تو می میرم.

تویی تویی تنها... امید ِ این دل اسیرم!

پ.ن: چقدر حرف داشتم با شما و شراب... و چقدر حس میکنم بازم حرف دارم. 

پ.ن1: حال من خوبه و توان خوب کردن کل جهان را دارم!

پ.ن2: خدایا هرچی دادی شکرت. هرچی گرفتی شکرت. دلم برایت تنگ است...

پ.ن3:... 


+ تاريخ پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 0:6 AM نويسنده Quasar |

دیدی نیامدی؟

قول داده بودی وقتی چشم باز کنم،

نگاهت در طعم لبانم گره خواهد خورد ولی

سهم من از چهار راه همیشه 

چراغ سرخش بوده. 

درست مثل همان پیراهن قرمز رنگی که خریده بود.

دیدی؟

قرار بود من رد پایت روی برف ها را تماشا کنم تا برگردی از همان راه 

ولی تمام برف ها آب شدند و من اصلا نفهمیدم تو از کدام سو گریختی.

برنامه ریخته بودیم سبدی برداریم و ستاره ها را قسمت کنیم 

تا هرشب یکی را زیر سرمان بگذاریم و 

صبح روز بعد،

پر از عطر شقایق راهی شویم. 

راهی مسیری که هردو می دانستیم انتهایش «اوج» است... 

نه بام و قله و نوک! 

خود ِ خود ِ اوج. 

پس چرا سهم من از تمام خوشه های راه شیری رسیدن به اوج،

شد یک سهیل؟

دیدی؟....


+ تاريخ چهارشنبه 30 بهمن1392ساعت 10:55 PM نويسنده Quasar |

خدمت شما....


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 25 بهمن1392ساعت 8:50 PM نويسنده Quasar |

صخره دردی است بزرگ 

که از خشمی فرو خورده می روید.

....

از این روست که چشمان صخره ای دارم. 

# فکر کنم دیگه همه تون در جریان این بیماری عجیب غریب بنده باشید که یک ماه و خرده ای هست منو شدیدا درگیرش کرده... اگه هرجایی کمرنگی و قصوری دیدید ازم به همین بیماری و بزرگی خودتون ببخشید... 

# به دلایلی محکم و شخصی پست های داستانم از این پس رمزدار خواهند بود... عذر خواهی می کنم از همه دوستان شراب به این علت... اگه لطف می کنید و به من و شراب افتخار میدید و داستان رو دنبال می کنید همین جا بفرمایید تا رمز رو تقدیم کنم... 

# چند روزی درگیر پدیده ی wechat بودم :دی... 

+ تاريخ یکشنبه 6 بهمن1392ساعت 1:41 AM نويسنده Quasar |

صدای فریاد بلند می شود: "همین که گفتم. هیچ کس پاشو از این خونه بیرون نمیذاره"

- حاجی تو رو خدا... التماست می کنم، بذار برم. اون پسر حالش خوش نیست. دکتر بهمن می گفت عمل خیلی بدی داشته. من مادرش نیستم، تو که پدرش هستی... عمه مینو شما یه چیزی بگو...

= شری جان! عزیزم! داداش راست میگه. نباید بری

- شبنمی؟

+ بس کنید... مامان، بابا، عمه مینو بسه! دیگه نمی خوام هیچی بشنوم.

شراره با گریه وارد اتاق شده و به یاد عادت دختر شروع به نوشتن حرف هایش روی دیوار سفید رو به روی تخت می کند.

[نمیذاره برم پیشش. پسرک تنها و بی کس مونده تو بیمارستان ولی نمیذاره برم پیشش. حالا درسته اون احمق بود که با دیوونگی محض، بال اون فرشته رو شکست ولی طفلک مادر نداره... مثل بچه خودم بزرگش کردم ولی نمیذاره برم پیشش. انگار یادش رفته با چه مصیبتی این پسر رو از خدا پس گرفتیم. انگار حواسش نیست که خدا اونو از سرازیری قبر کشید بیرون و به زمین برگردوند... چه شبی بود... با حال بدی که دکتر بهمن ازش دیده بود، می گفت دیگه هیچ امیدی نیست. می گفت نهایتا فردا رفتنیه... 

چقدر اون شب گریه کردم. چقدر حاجی توسل خوند. چقدر خواهر طفلکش دعا و گریه زاری کرد. یادمه از ناراحتی خوابم برد یه خواب عجیبی دیدم. پسرم رو تو قبر گذاشته بودند. داشتند خاک می ریختند رو صورتش. همه جیغ می زدند. من دلم نمی خواست باور کنم که مرده. دستم رو دراز کردم، دستش رو گرفتم. کشیدمش بیرون و با خودم بردمش... وقتی خسته شدم و از نفس افتادم فریاد زدم خدایا بچه مو پس بده... آسمون غرید. باد وزید. برگ های سبز درخت های جنگل جمع شدند. کوه تغییر شکل داد و شبیه یه کالبد شد. آب های دریا حرکت کردند و وسط سینه کالبد جا گرفتند. برگ ه جای چشماش و باد در وجودش وزید...

یه دختر رو مقابل خودم دیدم. دختری که چشماش سبزی برگ های جنگل بود. قلبش آبی دریا و روحش استواری کوه ها. دختری که اومد بالاسر پسرم. با صدای لطیفش گفت: تو خوب میشی... زنده میشی... به پاکی دعای پدرت، پاکی قلب این زن، پاکی اشک خواهرت خوب میشی... بلند شو و پاک باش!

حالا حاجی نمیذاره برم پیشش... پسرک ممکنه امشب رو صبح نکنه... ]


پ.ن: از حال و هوای خودم نمی گم... 

پ.ن1: پونه نفس حانی ـه!! نفس! 

پ.ن2: اگه عاشق هر دومونی برو!

پ.ن3: نگران خیلی هام... 

+ تاريخ شنبه 14 دی1392ساعت 10:52 PM نويسنده Quasar |

پسر چشم باز می‌کند. درد عجیبی در قفسه سینه اش می پیچد. نفس عمیقی میکشد که تمام وجودش را می سوزاند. سر برمی‌گرداند. دو چشم جنگلی ثابت شده اند روی صورتش. خنده اش می گیرد. ولی سرفه امان خندیدن نمیدهد. دختر به آرامی بلند می شود و با خونسردی به سمت دیگر اتاق می رود. در همین حال شروع می کند به صحبت کردن: "سلام آقا! حال و احوال؟ خوبی؟ درد زیادی هم که نداری خدا رو شکر... بیا یه ذره آب میوه بخور تا برم دکترت رو صدا کنم. خیلی بهتر شدی انگار" پسر با صدای خش دارش می گوید: "از کجا می دونی حالم خوبه؟" دختر چند لحظه مکث می کند. روی پاشنه پا میچرخد. چشمانش برق می زند و با لبخند و شیطنت میگوید: "میخوای ثابت کنم؟" به سمت کمد رفته و دوربین فیلم برداری را خارج می کند. کنار پسر می نشیند و فیلم را برای او نمایش می دهد.

[پسر نیمه بیهوش روی تخت خوابیده. دکتر نیز در حین چک کردن پرونده با او صحبت میکند: "حالت چطوره جوون؟ عملی خیلی سختی داشتی..." 

- خوبم دکتر... خوب.

= چه عجب! دیگه نفوس بد نمی زنی. آفتاب از کدوم طرف دراومده؟

(صدای پسر خواب آلوده و ضعیف است): از پشت جنگل نگاهش، امید فکرش، حس قلبش...

دکتر با صدای بلند می خندد: "به به! می بینم نسخه پدرت جواب داده و نیروی اون دختر سرحالت کرده. فقط بپا عاشق نشی یه وقت" و دوباره می خندد.

- مگه می شه عاشق نشد؟ عشق سرمایه زندگیه!

= حرفای جدید می شنوم. دکتر با خنده ادامه میدهد: بخواب پسر جون. هنوز نیمه بیهوشی داری هذیون میگی. بس کن. کم مونده خودتو لو بدی... عشق این دختر که یه ملت دنبالش هستند رو به امثال تو نمیدن. عشقش برای «تو»، رسواییه].

***

پسر چشم باز می‌کند. درد عجیبی در قفسه سینه اش می پیچد. نفس عمیقی میکشد که تمام وجودش را می سوزاند. سر برمی‌گرداند. کسی کنارش نیست. «دیگر» نیست... از آن روزها مدت زیادی گذشته. 

صدای دختر در ذهنش می پیچد که به پیرمرد گفته بود: "اربابت امشب حالش بد میشه". هنوز نمیداند این دختر چگونه بهتر از خودش، حال و روزش را می فهمد. پرستاری وارد اتاق می شود: "به خانواده ات اطلاع دادم بیان" پسر پوزخندی می زد و زیر لب می گوید: "خانواده؟؟ لازم نبود خبر بدی. اونا که نمیان..."


پ.ن: همین دیگه...

پ.ن1: درد نوشتن داستان را می خرم به بهای شادی دل پدر و مادری که شرمنده شده اند. 

پ.ن2: حالم خیلی بهتره... به لطف بارون و برف پاییزی و دعای قوی و عجیب حوایم، خوب خوبم! 

+ تاريخ جمعه 15 آذر1392ساعت 11:47 AM نويسنده Quasar |

میگویند بنویس. میپرسم برای چه؟

میگویند قفل سخن بگشا. می‌پرسم برای که؟

میگویند شاد باش. می‌پرسم چگونه؟

میگویند بیا. بمان. می‌پرسم چرا؟


جواب تمام سوالات من یک سکوت احمقانه است.

من چند چیز را میدانم:

۱- مسبب تمام دردهایم گناهان ریز و درشت گذشته من است. پس صبورانه از خدایم میخواهم ببخشایدم.

۲- کسی که با خدا باشه تموم عمر بی کس نیست.

۳- هرکس، حتی بهترین موجود دنیا، اگر وقتی باید باشد، نباشد، همان بهتر که نباشد. (مخاطب مرحوم)

۴- وقتی گل های نرگس و شکوفه های بهارم را از من گرفتند، خزان زده شدم... زیبایی و شکوهم نثار زمین و تمام دونفره هایی که دلشان ضعف میرود برای قدم زدن روی برگ های خشک!

۵- داره گرد پیری رو موهام میشینه... من میخواهم حقم رو از جوونی پس بگیرم!

۶- برای خودم که دیگر نمیتوانم ادعای فیلسوف مآبانه داشته باشم...

۷- دلم یک فنجان قهوه میخواهد. یک قرص آرام بخش و یک اتاق تاریک!

۸-...... نمیگم. بماند!


پ.ن: این بار هیچ کس دعوت نیست تا آذین بندی دردم را ببیند. اگر دلت میسوزد، میگیرد، غصه دار میشوی یا هوس میکنی یک مشت نصیحت و امید واهی به خوردم بدهی، نخوان عزیز من! نخوان....


پ.ن۱: شاید همین فاصله بس باشه...

+ تاريخ سه شنبه 12 آذر1392ساعت 7:10 PM نويسنده Quasar |

دیروز فهمیدم که دنیا دقیقا یک شهربازی بزرگ است. 

با اشتیاق واردش می شویم... برایش پول و وقت صرف می کنیم. از دیدن هرچیزش هیجان زده می شویم. دلمان میخواد تمام بازی هایش را تجربه کنیم اما... 

اما خیلی بازی ها هستند که از آن ها می ترسیم. جیغ می کشیم. سرمان گیج می رود و دلمان می خواهد فقط از آن دور شویم. پیاده هم که می شویم باز حال عجیبی داریم باید چند باری نفس عمیق بکشیم. کمی قدم بزنیم تا دوباره همان آدم قبلی شویم... 

دیروز فهمیدم که گاهی باید کسی باشد تا بتوانی جیغ بزنی. 

تا دستش را بفشاری و هیجانت را آزاد کنی... کسی که ترست را زیر سایه امنیت نگاهش شیرین کند. که دوست داشته باشی دائم بترسی تا او... 

یعنی اگر او نباشد از هیچ چیز نمی ترسی و تمام بازی های هیجان انگیز را از یک تونل وحشت کودکان هم کسل کننده تر ببینی.

+ حرف های در لفافه ام بر عکس جملات آشکار، مخاطب خاصی ندارد. 

+ جدای همه این دست آورد ها عمو Frisbee چیز دیگری بود. :دی :دی

+ یکی دیگه از نقطه ضعف هام برطرف شده. این دستاورد بزرگ رو به خودم تبریک میگم. 

+ آشفته می نویسم؛ چون قلمم کند است؛ چون مریض احوالم؛ چون جدای از دردهای پاییزی آلودگی هوا نفسم را بسته است؛ چون نزدیک 80 ساعت غذا نخوردم... 

+ ببخشید.... 

+ تاريخ پنجشنبه 7 آذر1392ساعت 10:16 PM نويسنده Quasar |

امروز از آن روزهایی است که حس می کنم باید دنیا را تغییر دهم. حس تغییر دنیا، حس عجیبی است...

یک حسی شبیه وقت هایی که یخ نازک رودخانه را می شکنی و با لباس فرو می روی در آب های سرد و باز دلت کوه های یخی شناور قطب شمال را می خواهد تا بچسبی بهشان و سفت سفت بغلشان کنی بلکه برای لحظه ای سوزش قلبت کم شود و هی یادت نیاید روزی زمهریر قلبت، جلگه ای حاصل خیز بود...

یک حسی شبیه ساعت ها فکر کردن به اینکه دود قلیان عسل-گل رزت را چه کسی در کجای این عالم تنفس خواهد کرد؟ و آیا ممکن است همین هوایی که با کراهت و آزار به خاطر NOx هایش آن را استنشاق می کنی، روزی از دهان یک «او» گذر کرده باشد و از قضا آن روز به طرز غیرقابل باوری بوی خوش و رخوت بار عسل-گل رز می داده؟...

حس تغییر دنیا یعنی یک نیوشا درد عزیزانش را ببیند و نیوشیدن و گساریدن* غم‌هایشان را قادر نباشد؛ حس مرگ تدریجی آرزو؛ حس باز ماندن از دنیا؛ حس بی فایدگی این روزها... 

حس تغییر دنیا یعنی در خودت توان بسیاری ببینی که عرصه ای برای ظهورشان نیست... 

*گساریدن در معنای نوشیدن و عمدا استفاده شده است. (تقابل نیوشیدن و نوشیدن فقط به من مربوط است)

پ.ن: اگر کسی اصل ِاصل حرفم را می فهمد، خواهشا اعلام کند... 

پ.ن1: امروز و فردا.... در حدی نیستم که به شرح و وصف این روزها بپردازم... فقط اینکه مهم نیست چه شکلی و کجا هستیم، این دو روز می تواند تضمین تمام زندگی مان باشد! 

پ.ن2: خیلی ها نیستند... حرفی نیست... دلم تنگشان است ولی حرفی نیست! 

پ.ن3:..... (خصوصی)

+ تاريخ چهارشنبه 22 آبان1392ساعت 10:48 AM نويسنده Quasar |

پسر کتش را درمی‌آورد و با دکمه‌ای سیستم صوتی اتاق را فعال می کند. اتاق غرق می‌شود در نت‌های موتزارت؛ همانی که دختر دوستش دارد. پسر روی تخت دراز می کشد و چشم می دوزد به دست‌ها و ابروهای او که درهم گره خورده‌اند. زیر لب می‌گوید: "کی این بلا رو سر ما آورد؟"دختر بی هیچ حرفی نگاهش می کند فقط. پسر جلوتر می‌آید روی صورت دختر خم می‌شود و درحالی که نفس را روی صورت دختر پخش می کند آرام می‌گوید: "ببین چه بلایی سر من و زندگی و خانواده‌ام آوردی! دیگه خودمم نمی‌تونم خودم رو تحمل کنم. همه‌اش تنهایی... عذاب... درد! قبول؛ من اشتباه کردم ولی فقط یه اتفاق بود... یه روز بود. به جاش ببین تو داری چی کار می‌کنی با من! ازت می‌خوام برگردی و خودت این ویرونه ای که درست کردی رو آباد کنی... مطمئن باش دیگه هیچی ازت نمی‌خوام. من یه اشتباه رو دوبار انجام نمیدم... فقط کنارم باش". 

دختر تاب نمی‌آورد. با حرص از جایش بلند می‌شود. صندلی روی زمین می‌افتد: "فکر کردی فقط خودت تنها شدی؟ هیچ به من فکر کردی؟ فکر کردی که با همون یه روزی که می‌گی جسم و روح من به فنا رفت؟ من به تو اعتماد داشتم. به اعتمادم جفا کردی. تو با وقاحت تمام حریم من رو شکستی. اینو می‌فهمی؟ دیگه چارچوبی نمونده که بخوای بهش احترام بذاری... تو منو وارد یه بازی ناعادلانه کردی. یه بازی که تو رو آروم و سرگرم کرد و منو از دور زندگی خارج..." دختر با صدای بلند می‌گوید: "باز کن این در رو" و این بار با سرعت و بی هیچ غروری از پله‌ها پایین می‌آید. جلوی در دسته تراول هایش را به پیرمرد می‌دهد و می‌گوید: "اربابت امشب حالش بد می‌شه. باید بستری بشه... خودم به دکتر اطلاع می‌دم بیان. شما امشب حتما از این خونه برید."

* پیرمرد قدم های استوار و سنگین دختر را می‌نگردکه بی توجه به نگاه خیره پسر از پشت پنجره، دور می شود. 

پ.ن: بعد از مدت ها شراب... دلم برای اینجا... برای حرف زدن... فریاد زدن تنگ بود. ببخشید نبودن هام رو... 

پ.ن1: برای آرامشم دعا کنید... دعاگوی تک تک شما هستم...

مخصوص نوشت:

@زینب: زینب گلم... شرمنده نمی تونم چیزی که گفتی رو تو شراب بذارم... یه سری دلایل شخصی هست... شاید یه روزی بهت دادمش اون متن رو... ببخش منو دوستم. 

@حوا: غصه نخور حوا! باران نمی‌آید که نمی‌آید... مهم نیست... خودم یک تنه تا صبح برایت خواهم بارید.

@همونی که باید باشم:معلومه... بهش احساس پیدا کردی. + همیشه خنده هات یادمه! 

@یاسمن: یاسی گلی... این روزا خیلی زیاد به یادتم ولی درگیرم یه مقدار... اگر میخونی اینجا رو ببخش منو.

@مهرشاد: معلومه کجایی شما؟ تلفنت چرا قطعه؟

+ تاريخ جمعه 17 آبان1392ساعت 0:9 AM نويسنده Quasar |