5 سال پیش همین حوالی:1. نزدیک غروب:
صدای خنده های دو نفر اتاق را پر کرده است...
لابه لای خنده می گوید- این چیه داری می پوشی؟؟ من با این سر و وضع با تو هیچ جا نمیام... بالماسکه که نمی ریم...
= مگه چیه؟ کروات سبز و پیرهن نارنجی مگه به هم نمیان؟؟
دختر روی تخت می افتد و با صدای بلند می خندد.
2. آخر شب:
- مرسی عزیزم. خیلی امشب خوش گذشت... قدم زدن با یه آقای خوش تیپ خیلی لذت بخشه...
= می شه امشب نری؟
- چی؟؟
= می شه امشب بمونی پیشم؟ حالم خوش نیست... از تاریکی می ترسم...
- بس کن پسر... این حرفا چیه؟ الآنم خیلی دیر شده پدر ناراحت می شه ها... فعلا بای
3. صبح روز بعد:
- لطفا پیغام بگذارید...
* بیا... دخترم بیا... پرنده ات پرید... عزیزت رفت... عشقت، آقای خوش تیپمون رفت... فرشته مون مُرد... بیا
+ به همین راحتی... شب خوابید صبح پا نشد. 5 ساله دارم فکر می کنم یعنی اگه اون شب مونده بودم، بدون ترس پرواز می کرد؟؟
پ.ن: بعد 5 سال شما اولین انسان هایی هستید که خاطره اوایل خرداد رو فهمیدید... هنوز کسی نمی دونه چرا این دوران مشکی پوش می شم... غمگینم ولی از اعتماد و آرامشی که بهم می دید یک دنیا ممنونم.
پ.ن1: بعد 5 سال، امسال اولین سالیه که حس میکنم روحش آرومه... دیگه تلاطم نداره... دیگه دل نگران من نیست.
پ.ن2: امروز یه راز مگو رو به یکی از دوستانم گفتم، حس عجیبی دارم...
پ.ن3: حضور بعضی مزاحم ها رو به کلی از این خونه آروم دور کردم... از شما هم پوزش می طلبم به خاطر حرف هایی که زده شد.
پ.ن4:..... (خصوصی است)
بدون مقدمه تمام نبودن هایم شروع می کنم:همیشه باید یک چیزهایی باشد که آدم را قلقلک دهد برای نوشتن. ولی وقتی روزهای سنگین تکراری ات، دچار مرگ مغزی شوند، دل و دماغ ول گشتن لا به لای کلمات را هم نداری... کلماتی که می چسبند به هم و می شوند وصف روزهای یک نفر که تمام بی راهه های زندگی ِ مردگی اش، انگار دست به دست هم داده اند که خودش را، نوشته هایش را، قلب پشت پنجره اش را و حتی پاییزش را سرریز کنند توی یک چاله ی بزرگ که راه برگشتی هم نداشته باشد، از بس این فاجعه عمق دارد.
در تمام این سال ها که آدم کوکی های لال، زندگی مردگی را درون کوله پشتی ام گذاشته بودند و وادارم می کردند صاف راه بروم زیر این بار سنگین، دلم می خواست قوی باشم. یادم می آید کسی می گفت "دریا بدون ماهی هم گاه دریاست؛ بگذار آرامشت را هیچ ماهی گنگی برهم نزند"... دوست داشتم هیچ نهنگی هم نتواند آرامشم را، خودم را، خدایم را از من بگیرد... امروز بر بالای بلندترین روز خاکستری ام ایستاده ام و مثل وقت هایی که شیشه ماشین را پایین می کشی و می گذاری موهایت را بادِ بی امان برهم بزند، فریاد سر داده ام که زمین و آسمان! من آن قدر بزرگم که هیچ فاجعه عمیقی نمی تواند خلسه دوست داشتنی ام را بلرزاند حتی...
اما دنیا را طوری ساخته اند که هیچ چیز توی آن دوام نمی آورد. حتی وقت هایی که کبکت خروس می خواند، یک اتفاق باید بیاید و خطی محکم بکشد بر تمام معادلات ذهنی ات تا به تو بفهماند، نخ های خیمه شب بازی این دنیا در دست کس دیگری است. حتی وقتی فکر می کنی آرامش ذهنی ات از تمام سدهای دنیا نیز قوی تر است، جسمی وجود دارد که کم بیاورد... بدنی هست که ضعف کند و درست در یک قدمی بزرگ ترین پرتگاه تاریخ زندگی ات تنهایت بگذارد... حالا تو هی بیا بگو من آن قدر قوی هستم که هیچ چیز نمی تواند ذهنم را آشفته کند؛ وقتی کوبش قلبت راه نفست را می بندد دیگر ذهن به چه کار می آید؟... عمق این فاجعه میخواهد بگوید: انسان ضعیف! این دنیا جای آرامش نیست...
وقتی عمق فاجعه به مغز استخوانت می رسد، هرچند روحت آرام است ولی دلت می خواهد روی قاب عکس درخت فرو افتاده اتاقت، یک روبان مشکی ببندی و شمع روشن کنی زیرش و با خیال راحت پتو را بکشی بر صورت جسمت و تخت بخوابانی اش تا شاید روح آرامت رهایی یابد...
بی موخره تمام نبودن هایم تمام می کنم.
پ.ن: این دوری از شراب تلخ برای من خیلی تلخه ولی نمی خوام این تلخ نوشته ها آزارتان دهد...
پ.ن1: احتیاج به نصیحت ندارم... فقط می خواهم کسی بیاید عمق فاجعه واژگانم را بخواند و برایم حرف بزند.
پ.ن2: عذر تقصیر بابت تمام سر زدن هایتان و سر نزدن هایم... لطفتان را از این خط خطی ها دریغ نکنید...
پ.ن3: دیروز آخرین بند وابستگی ام را بریدم... امروز دیگر به هیچ کس وابسته نیستم جز خدایی که لطف محض است برایم...
*این روزها ذهنم را خانه تکانی می کنم... تمامیاش را بیرون ریخته ام و در حال گرد گیری زیر و رویشان هستم... خیلی آدم های اضافه را بیرون ریختم... خیلی ها را هم که یادم رفته بود، پیدا کردم. عده ای را جابهجا کرده و گفتم: این ها دیگر دوست نیستند و چند نفری را در طبقه دوستان عزیز گذاشتم. بعضی خاطرات را آرام برداشتم خاک رویشان را تکاندم و دوباره با احتیاط سرجای اولش قرار دادم... یک سری دیگر را منظم کرده و هر کدام را در قفسه جداگانه ای گذاشتم و رویشان برچسب های متفاوتی زدم. "کابوسها"، "خنده های شاد"، "گریه های یک ریز"...*این روزها بیشتر فکر می کنم. حرف هام زیاده و قصه هام طولانی. قصه آدم های رنگ رنگ دور و برم... آدم هایی که دوست داشتم دوستشان داشته باشم اما نشد... برجی که برایشان ساخته بودم را ویران کردند... می خواستم بگویم این ها "دوست" من اند اما نشد... اما نخواستند، نتوانستم... چند نفری داغ بر دلم گذاشتند، چند نفری شک در وجودم کاشتند، کسانی مراعات حال بی حالی ام را نکردند، عده ای نمک در دست گرفته و زخم هایم را کاویدند (!) و چند نفری رهایم کردند...
*این روزها زیاد می شنوم حرف هایی که غصه دارم می کنند. حرف های دردناک مردمان تنهای این سرزمین عشق های جاودان را.... حرف های -به ظاهر- دوستانم که آتش می کشد جانم را... حرف های پیرمرد و پیرزنی را که 15 سال است دختر دردانه شان بی دلیل رفته و نمی دانند کجاست... حرف های کودک دلبند تقریا 2 ساله ای که غصه هایش را برایم می شمارد... حرف های پسر 17 ساله ای که نمی داند چه کند زیر فشار هایی که کمر مردان را خم خواهد کرد... حرفای....
*این روزها شادی هم دارد. این روزها بوی بهار می آید؛ نم نم باران بهار می آید؛ حس بهار می آید. امسال شراب تلخ را جور دیگری دارم... شما عزیزان را در کنارم دارم... من این روزها خدای خود خود خودم را طور دیگری دارم! عجیب تر از همیشه... از نظر بعضی ها خنده دارتر از همیشه... اما بزرگتر از همیشه!
*این روزها قلمم کند شده... کلافه است. آشفته می نویسد. گاهی نمی نویسد. گاهی جوهرش تراوش می کند. گاهی آزار دهنده می شود... قلم خسته ام را چشم بپوشید...
بد دردیه درد بی تکلیفی... نمی دونی با دنیا چند چندی و این کلافه کننده است. از سه سنبه هفته پیش تا امروز دارم با خودم می جنگم که حرفام رو این جا بنویسم یا نه... حرف هایی از گذشته ام. ماجراهایی از کودکی تا به امروزم... داستان تفاوت هام رو...
یادم نمیاد تو 6 سال گذشته روزی، جایی، پیش کسی این حرف ها رو گفته باشم. گذشته من همیشه و همیشه سر به مهر در سینه ام بوده. قبل از اون 6 سال رو هم فقط یه نفر می دونست. کسی که اون روزا فکر می کردم می تونه جای خالی همه رو برام پر کنه. کسی که می تونم بدون ترس بهش تکیه کنم و بدونم تا ابد قابل اعتماد می مونه... اما این طور نشد. دشت اعتماد من ویران شد و من نسبتا تمام قوه اعتمادم را از دست دادم.
حالا بعد از 6 سال، با دنیایی حرف نگفته این جا احساس آرامش دارم. به اهالی این خانه اعتماد دارم. به تک تک کسانی که حضور دارند و با نظراتشون امید راهم هستند، اطمینان دارم. می خوام حرف بزنم... می خوام بگم... از تلخ و شیرین گذشته؛ از خاطراتی که خوش بختی زندگی ام هستند اما گاهی باب میل نیستند؛ از تمام تفاوت هایی که داشته ام و دارم ولی...
یه چیزی، راه گلوم رو گرفته... حضور خاموش افرادی که مطابق میلم هم نیستند، مزید بر علت شده تا نتونم قلم بزنم...
فعلا فقط این مهمه که من بعد از 6 سال به شما عزیزان اعتماد کرده ام و به زودی بر خودم پیروز شده و قفل قلم می گشایم...
مخصوص نوشت ها:
+ دختر زیبای شرقی من! این شب ها، به یادت، زیر باران، جایت خالی...
+ گل محمدی من! اگر دیرم، اگر گنگم... دلم تنگه. این قدر دلم برات تنگه که زیر این بغض بیقرار حرفام مچاله شده...
+ همراه عزیز این خط خطی ها که لطفتان همواره بر من جاری است! گفتید جرعه ای شراب تلخ برسان... چقدر من و این میز چوبی و فنجان قهوه ام را مفتخر و خوشحال می کنید با حضور سراسر خوبی تان در کنار ما و در انتظار این قلم... سپاس گزارم و کم و کاستش را عذر می خواهم.
+ حامی خوب من! قلبم دیگه نفس نداره... حالم بده... از آزمایش و بستری شدن های پی در پی بی فایده خسته ام... بیا. تنهام...
+.... (خصوصی است)
پ.ن: هر کدام مخاطب خاص داشت.
پ.ن1: تک تک شما غنیمت اید در این دنیای پر هرج و مرج.
* به پایان آمد این دفتر...با صدای جیغ وحشتناکی از خواب پریدم... روی تخت نشسته بودم و نفس نفس می زدم. بعد از سه ماه دوباره این کابوس های نفرین شده دچارم کرده بودند و این نشونه خوبی نبود اصلا. بدون توجه به نفس های منقطع و ضربان غیر قابل کنترلم از جا بلند شدم. سرم گیج می رفت. سرمو محکم به طرفین تکون دادم و به سمت در راه افتادم. وارد پذیرایی شدم. پنج جفت چشم خیره، زوم شدند رو صورتم و بعد از لحظه ای همگی شروع به دوران کردند. تشویشِ بینشون کاملا مشهود بود. همین جور که دستم رو به ستون گرفته بودم جلو تر رفتم. هر پنج نفر از جا پریدند یکی شون دوید سمت آشپزخونه تا آب قند و قرصامو بیاره. یکی دیگه اومد سمت من و دستامو گرفت. یکی دیگه شون سعی داشت منو به سمت مبل هدایت کنه و دوتای دیگه مستاصل نگاهم می کردند. بی توجه به همه شون جلوتر رفتم ولی... جلوی آینه قدی تو راهرو خشکم زد!! صدای فریادم بلند شد: کی این آینه لعنتی رو این جا گذاشته؟؟ چندبار باید بشکنمش تا باورتون بشه از همه آینه ها بیزام؟!!... صدای بغض کرده ام تو گوشم پیچید... بی توجه به حال بدم راه افتادم سمت حیاط. حیاطی که چهارماه بود پا توش نذاشته بودم... حیاطی که می دونستم امروز یه خبری توشه. قدم اول رو برداشتم. سرم رو که گرفتم بالا زانوهام لرزید، قلبم تیر کشید، چشام سوخت... دستم رو به نرده استخر تکیه دادم و زل زدم به رو به رو...
دست دو نفری که بدنم رو نگه داشته بودند را با خشونت کنار زدم و به سمت انتهای حیاط پیش رفتم. جایی که دوتا چشم تیله ای سبز به من خیره شده بودند... رخ در رخش ایستادم. نگام از رو کفش های چرم مارک دارش اومد بالا تا رسید به پیپ دستش. باز سرم رو بالاتر بردم تا رسیدم به موهای آشفته اش... هیچ صدایی نمیومد. دوباره نگاهم اومد پایین تا صورتش. صدای محکم و دور از انتظار خودم رو می شنیدم ولی نمی دونستم این حرف ها رو چه جوری دارم می زنم... به پشت سرم نگاه کردم پنج جفت چشم نگران. رو به رو یک جفت چشم اشک آلود...
صدای برخورد عجیبی در گوشم پیچید. کف دستم می سوخت... سرش رو انداخته بود پایین. گفتم: شنیدی این صدا رو؟ چیزی نگفت. فریاد کشیدم: شنیدی؟ گفت بله. گفتم صدای نهایی بود. صدای پایان این دفتر. صدای کوبش آخر قاضی... دیگه نمی خوام و نباید ببینمت. با بغض گفت: بله...
* تموم شد. به پایان آمد این دفتر، حکایت هم چنانی باقی...
پ.ن: چند روزی می شه که فکرم درگیر این فصل آخر بود ولی نمی دونستم چه جوری بنویسمش... امروز در گذری که بر وبلاگ یکی از دوستان داشتم جمله ای به چشمم خورد. جمله ای که درباره موهای سپیدشون نوشته بودند... یاد دسته دسته موهای سپید اون روزای خودم افتادم... ترسیدم بنویسم ولی عزیزی گفت بنویس و من نوشتم.... ببخشید همه چیزش رو... ببخشید!
پ.ن1: امروز sms ای برام اومد از یه استاد قدیمی... خیلی خوشحالم که هنوز در گوشه ذهن انسان هایی بزرگ جا دارم...
پ.ن2: هوای این روزها واقعا آزار دهنده شده... دیروز چندین ساعت بیرون بودم که باعث شد شب تا صبح بیدار بنشینم... امیدوارم برای هیچ کدومتون از این مشکلات پیش نیاد.
پ.ن3: حال من خوب است...
چند دقیقه خیره شده بود تو چشمام. پلک نمی زد. گفتم: دنبال چی می گردی؟ چیزی گم کردی؟ - نه نه! دارم فکر می کنم.
- به چی؟
- به تفاوت رنگ چشمات. بعضی وقتا سبزه، گاهی عسلی، خاکستری یا حتی نقره ای! ولی یه رنگ دیگه هم هست که هیچ جوره ازش سردر نمیارم!
- حالا این همه تفکر چه نتیجه ای داره؟ من که تفاوتی احساس نمی کنم!
- تا جایی که من فهمیدم وقتی غمگینی چشات خاکستری می شه، وقتی خوشحالی عسلی، روزایی که تو فکری سبز روشن و روز های عاشقیت نقره ای! ولی این رنگ عجیب؟! ... نمی فهممش. نمی دونم چه حسی داری؟
- کی چشام این جوری می شه؟
- خیلی وقتا. مثلا وقتی بارون میاد و تو مجبوری از پشت پنجره اتاق دربسته ات بهش نگاه کنی. وقتی آلبوم عکس ها و دفتر شقایقت رو از کمد درمیاری. وقتی من بیمارستانم و تازه به هوش اومدم. وقتی که... بازم بگم؟
-نه! - می گی حالا چه جوری هستی این جور وقتا؟ اصلا همین حالا؟
- باشه به شرطی که اول بگی چشام چه جوری می شن!
- اوکی. ببین یه برق عجیبی پیدا می کنه. مثل یه اشک نشکفته. رنگش به آبی و سبز تیره متمایل میشه. پلک هات نیمه بسته می شن و آدم حس می کنه هر لحظه ممکنه برای همیشه بسته بشن!... حالا تو بگو.
- ساده است. دلم تنگه. حرف که نمی تونم بزنم درباره اش. قلبم دیگه جا نداره چشام به کمکش میان...
***
روز جمعه رفته بودم کوه. وسط اون سرما و تاریکی یه خانم و آقای جوونی که تقریبا هر هفته تو همون مسیر می دیدمشون اومدن سمتم. خانومه گفت: سلام. خانومی چشمات چه رنگیه؟ از دور عجیب به نظر می رسه! گفتم نمی دونم. شما چه رنگی می بینید؟ مرد جوون گفت. یه چیزی بین سبز و آبی شفاف....
چند روزیه حس می کنم چشمام یه جوریه. دلم تنگه. تنــــــگ!
پ.ن: عذر می خوام بابت همه نبودن هام و دیر جواب دادن هام. عذر می خوام بابت کامنت هایی که بی جواب مونده. به زودی جواب می دم! منو ببخشید. یه مدت دستم به قلم نمی رفت. الآنم که می ره یه مقدار مریض احوالم... شرمنده!
+ مخصوص "تو" نوشت: گفته بودی در بزنی یا نه. می گم: وقتی بخواهی دور از همگان خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی، معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست. آسوده باش حالم خوب است...
گفته بودی: چنان رسم زمانه از یادها برده است نامم را/ که دیگر کوه هم پاسخ نمی گوید سلامم را! می گم: از یاد برده است نامت را؟ اگر برده بود که روز هزار هزار بار فرو نمی ریخت این کوه بی تاب لرزان!
می گویم: در غیاب تو سالهاست/ هرکجا به دلیلی زانو بریده ام، آغوش آماده تو را دیده ام/ که به نیت نجات من، از هفت دریا گذشته ای./ حالا سالهاست مرا به جای خالی تو عادت داده اند... لیالی!/ باز هم بگویم میان من و این بغض بیقرار جای تو خالی؟
بدون حضورت بار ها فرو ریخته ام و دیگر همه می دانند این روزها روزهایم بدون بودنت روز نیست... دلم برایت تنگ است بی نظیر آسمانی! مرا ببخش از همه نبودن ها و ننوشتن ها و جواب ندادن هایم!
این روزها همه چیز به روی خطی صاف پیش می رود. خطی که از تکراری بی منطق نامتناهی نقطه ها سرچشمه گرفته و از بس تکرار شده است، می گوییمش: "اقتضاء".... یادش خوش قدیم ترها قاب هایمان را می شکستیم و با لحنی حق به جانب فریاد می زدیم: "ما فراتر از آنیم که در قاب ها جای گیریم". می خواستیم سیال باشیم. اما این روزها خودمان، خودمان را قاب می گیریم و می گذاریم روی طاقچه و با غرور می گوییم: "اسمش آدم است" و بعد بدون آن که بدانیم آدمیت یعنی چه، شعار حقوق بشر سر می دهیم...
___
حال و هوای این روزهای دنیا به علاوه شور و شوق بی انتهای پاییز، مبهمی است در راستای ابدیت؛ به بلندای افق... پس اگر این سکوت تکوین خوانا ترین ترانه من است، تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای صبور! ....
حال من خوب است فقط در تضاد درد و شادی، جسم و روح، ظاهر و باطن، عقل و جنون بر سر دوراهی مانده ام! نبود طولانی مدتم نشات گرفته از همین تردید و البته مشغله های روزمره است... هر روز که می گذرد بیشتر احساس می کنم به این جا وابسته ام، به شرابی تلخ، به عطر نفس شما... تک تک شما... به آرامشی مشکی در کنارتان... چند روز پیش تولد این خونه کوچیک بود... که شادیشو دیدن یه عزیزی برام تکمیل کرد و صحبت های یه غیر عزیزی، قلمم رو خشک کرد... بگذریم. خوشحالم که یک ساله خونه دار شده ام. یه خونه کوچولو برای حرفای دلم... خونه ای که باعث شده دوستای زیادی داشته باشم...
از همتون سپاس گزارم... این شبا دعا کنید برام!
مرا نان و آبی،علاقه عریانی،
ترانه خردی،
توشه قناعتی بس بود،
تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خواب تو سر کنم!
----
یه سری اتفاقات تکراری داره توی زندگی ام رخ می ده! اتفاقاتی که خودم ابدا توش دخیل نیستم... اصلا انگار این زندگی من نیست... پشت سر هم می آیند، می افتند، می روند و مرا در حیرتی که بر سر یک دوراهی خشکانده رها می سازند...
این اتفاقات عجیب به نظرم آشنا می آیند. اتفاقاتی که سازنده راهی اند که آخرش رو حفظم! حفظ حفظ....
5 سال پیش بود... گفتند فقط یه عکس ساده است... دو روز بعد گفتند: یه فرم فرمالیته است فقط. از کجا معلوم شانس select شدن داشته باشیم؟ چند روز بعد: سرمایه گذاریه! هم اقتصادی هم تحصیلی هم... تضمین کننده تمام آینده مونه. چند ماه بعد: حالا که بعد از این همه هزینه قبول شده ایم، حیفه نریم!!
و اینگونه بود که ما رفتیم! رفتنی که همه چیز برام داشت جز آینده... -نمی خوام زیاد از سختی هاش بگم که ناراحتی به وجود بیاد. ولی یه چیزایی رو نمی شه نگفت- از ضربات شدید روحی و مشکلات اعصاب و انواع بیماری های جسمی که هنوز همراهه گرفته تا از دست دادن مدت زیادی از بهترین روزهای عمرم! جا موندن از دنیا... عقب افتادن از همه چیز!
دیشب دوباره شروع شده بود! "فقط یه عکس ساده است. شانس Select شدنمون خیلی کمه"
این بار واقعا می ترسم... باور کنید دیگه "تاب ندارم" "توان ندارم" ... نمی تونم!
از این تکراری ها بیزارم!
پ.ن: ببخشید اگر گنگم. اگر مبهمم. اگر نمی تونم بیشتر بگم. اگر نصفه نیمه حرف می زنم...
پ.ن1: برام دعا کنید... این بار اگر بشکنم دیگه نمی تونم از جا پاشم!
پ.ن2: روز سه شنبه خیلی حالم بد بود. خیلی... طوری که آدم هایی که حتی به اسم نمی شناختمشون به کمکم می اومدند ولی هوای خوب پاییز حالمو خوب کرد. من عاااااااشق پاییزم!
پ.ن3: یه دوست عزیزی گویا برام کامنت گذاشته بودند، اما به دلیل مشکلات بلاگفا ثبت نشده بود! همین جا از طرف خودم و بلاگفا ازشون شدیدا پوزش می طلبم و ازشون درخواست می کنم اگر امکانش هست دوباره تشریف بیارن... حضور تک تک کسانی که این جا میان برام ملموس و ارزشمنده!
پ.ن4: یه عید بزرگ تو راه داریم. عیدی که شاید تمام زندگی مون رو تحت الشعاع قرار داده باشه... به تک تک تون عید غدیر رو تبریک می گم عزیزان!
این روزها شلوغ می گذرند... این قدر درگیر زندگی و روزمرگی هاش شدم که به کل نمی دونستم دو روزه وارد ماه آبان شدیم... ماهی که عموما برام دوست داشتنی و زیبا بوده... از رنگ رنگی درختان گرفته تا بارانی که امروز صبح و بعد از ظهر به معنای دقیق کلمه تمامی دل خستگی ها را محو کرد! فکر نمی کنم لازم باشه از علاقه دیوونه وارم به بارون بگم... از اینکه اگر زیر بارون راه نرم احتمالا دق می کنم... از اینکه این بارون رو با هیچ چیز عوض نمی کنم... از این که هر چقدر خدای مهربونم رو بابت این نعمت شکر کنم بازم کمه!
یکی از نقاط مثبت بارون، بوی بارونه. نمی دونم براتون پیش اومده که از نزدیک حس کنید یا نه ولی در بعضی از نقاط جهان، بارون ها هیچ گونه بویی ندارند. این جور بارون ها گرچه دلچسبند اما آدم دائما -به نظر من- زیرشون حس کمبود می کنه!
فقط اومدم این جا تا شکر کنم خدا رو.... بابت بارونش، بوی بارونش، هوای خوش بعد از بارونش و تمامی حس و حال خوبی که هدیه مون می کنه!
پ.ن: وقتی باران از دل من می بارد دیگر غم نمی آورد این بغض بی قرار!
پ.ن1: زندگی امروز بهم یاد داد که از کسی که زندگی اش رو بهت مدیونه نباید حتی یه خواهش کوچک بکنی.
پ.ن2: چقدر خوبه که این جا رو دارم... شما رو دارم! حرفهایی هست که به آدم های دور و بر این روزهام نمی تونم بگم. ولی این جا.... سپاس بیکران از حضورتون!
پ.ن3: به صورت کاملا رسمی از امروز چشمانم را در پس ویترینی شیشه ای پنهان نمودم!
پ.ن4: پست های پراکنده ام رو ببخشید! اندکی مریض احوالم....
* سایه ها به دنبالش می آمدند. هوهوکنان و با سر و صدای زیاد از توی راهروهای خاکستری می دوید. دست هایش را روی گوش هایش گذاشته بود و جیغ می کشید. همین طور که می دوید سایه هابه دست و پایش می پیچیدند. در راه چند بار سکندری خورد. سایه ها ولی دست بردار نبودند. با این که چشمانش را از ترس بسته نگه داشته بود، آن ها را می دید که به سویش خیز بر می داشتند. بی هدف می دوید و از اعماق وجودش جیغ می کشید. سایه ها باز هم ول کن نبودند. از گوش هایش می رفتند به درون مغزش و از بینی اش وارد بدنش می شدند و یک راست می رفتند سراغ قلبش.... آن قدر جیغ کشید که دیگر صدای خودش را هم نمی شنید. ---
از خواب پریدم! تکه های عکس های پاره شده و نیمه سوخته هنوز کنارم تختم روی زمین بود!
+ اصولا خواب عجیب و غریب زیاد می بینم نمونه اش همین داستان بالا... مربوط به چند سال پیشه البته. روان شناسان عزیزی که کنارم هستند میگن: به خاطر فعالیت های زیاد ناخودآگاه و... است. دلیلش برای من اهمیتی نداره. مهم اینه که من این خواب های مرموز و عجیب رو خیلی دوست دارم... نمونه های زیادی هست که گفتنشون جالبه ولی من آخری رو می خوام بگم. خوابی که دیشب دیدم... این نکته رو فقط قبلش بگم که خواب های من عموما همون طور که نوشتم به صورت سوم شخص اتفاق می افتند :دی. یعنی خودمو از نگاه یه ناظر بیرونی می بینم که خودمم... :دی
* همه جا سبز بود. سرسبز و زیبا. مثل یه بیشه بی انتها. بیشه ای که نه فقط زمین، بلکه آسمون و اطراف رو پوشونده بود. انگار وسط یه اتاق از جنس بیشه گیر افتاده بود. به هر طرف که می رفت به جایی نمی رسید. خسته و پریشون روی زمین سبز نشست و چشم دوخت به افق های بی انتها... یه لحظه حس کرد یه بخشی از سبزی افق جدا شده و داره به سمتش میاد. اول فکر کرد خیاله تا وقتی که مرد سبز پوش نزدیکش شد... نمی دونست بترسه یا خوشحال باشه. از جا پاشد و روبه روی مرد ایستاد. مرد جعبه طلایی رنگی رو داد دستش و گفت: دو قدم از چشمانت دور شو...
جعبه رو با احتیاط باز کرد. جعبه پر بود از تکه های ریز کاغذ. هر کدوم یه رنگ و یه شکل... بعد از چند لحظه انگار تازه متوجه شد که این ها، عکس هایی هستند که پاره پاره شده و با هم مخلوط شده اند. گیج شده بود. می دونست هرگز نمی تونه این تکه ها رو مثل پازل کنار هم بچینه و مرتب کنه و از طرفی هم مطمئن بود که اگر نبینه عکس ها رو نابود می شه... تمام جعبه رو خالی کرد روی زمین. یه کوه کاغذ ریز جلو روش بود. دستش رو برد جلو و یه تکه برداشت. داغ بود... دویاره دست دراز کرد. دومی سرد بود. سومی زبر. چهارمی خیس و.... به همین ترتیب تکه های شبیه به هم رو جدا کرد و هر دسته رو یه جا گذاشت. بعد شروع کرد به مرتب کردن قسمت های هر دسته.... مدتی بعد عکس ها مرتب شده و درست جلو روش بود. نتایجی که می دید باور نکردنی بود. عکس ها متعلق به مکان ها، زمان ها و اتفاق هایی بودند که مطمئن بود با چشمانش ندیده و حتی روحش از اون اتفاقات با خبر نبوده... اما الآن چیزهایی جدید داشت می دید... پشت پرده خیلی از رخداد های زندگی اش رو... چیزهایی که مطمئنا اگر پیش از این می دونست خیلی از کارها رو نمی کرد یا شاید خیلی کار های دیگه رو انجام می داد...
---
از خواب پریدم! صدای غرغر هاش بلند شده بود: هزار بار بهش گفتم قبل از خواب این نامه ها رو نخون... مگه حرف گوش می کنه...
پ.ن: هنوز دارم فکر می کنم کاش این خواب رو 5 سال پیش دیده بودم... خیلی چیزها رو تازه فهمیدم!
پ.ن1: من به خواب هام ایمان دارم و مطمئنم درستند و توهم نیست. چندین بار ثابت شده بهم...
پ.ن2: این نوع خواب ها نباید با رویا های صادقه اشتباه گرفته بشند... صرفا جهت اطلاع عرض شد!
پ.ن3: کمی و کاستی و گنگی هاش رو به بزرگی خودتون ببخشید!
پ.ن4: سپاس بیکران که حتی وقتی آپ نمی کنم بهم سر می زنید. این سر زدن ها خیلی برام اهمیت دارند!